مولای من
چقدر ازتو غافلیم
چقدراز تو دوریم
چقدر از تو بی اطلاعیم
وقتی به دبستان رفتیم،
همانجا که آغاز یادگرفتنهای ما بود،معلم الفبا را به ما یاد داد،اما از الفبای انتظار سخنی نگفت.
در دوره راهنمایی کسی مارا به کوی تو راهنمایی نکرد.
معلم ادبیات برایمان از ادب گفت اما از ادب انتظار چیزی نگفت
مثبت بی نهایت ومنفی بی نهایت را به ما آموختند اما نگفتند مثبت بی نهایت شماییدو منفی بی نهایت دشمنان شما
در کلاس جغرافی قطب شمال و قطب جنوب را به ما گفتند اما نگفتند قطب عالم امکان وجود مقس ولیعصر است: السَلامُ عَلَیکَ یا قُطبَ العالَم
درکلاس فیزیک از چرخش الکترونها دور هسته اتم گفتند ولی نگفتند که ابر وباد ومه خورشید وفلک همه به محوریت ولی الله الاعظم می چرخند و گرد شمع وجود او دور میزنند
ازسرعت نور وخواص نور وقواعد شکست نور گفتند اما نگفتند: نورُ الله الَذی یَهتَدی بِهِ المُهتَدون شمایی مولاجان
زنگ انشا میگفتند بنویسید علم بهتر است یا ثروت، اما هیچ کس نگفت بنویسید راههای کسب رضایت امام زمان چیست ؟مگر نه اینست که بدون او نه علم ارزشی دارد ونه ثروت؟!
در کلاس تاریخ ازتاریخ مغول وچنگیز وهیتلر...گفتندولی از تاریخ مهدویت خبری نبود
تابه خود آمدیم دوران تحصیل ومدرسه به پایان رسیدوالبته دردانشگاه هم وضع بهتری نیست وگاهی غفلتها با غرور و تب مدرک ودکتر دکتر گفتن ومهندس مهندس شنیدن و برخی روشنفکر نمایی ها مضاعف شده.
ازهمه غم بارتر ودردناک تر آنکه در حوزه هم خیلی خبری نبود وهمه غرق در قیل وقال و قلت وان قلت خودشده اند وجز اندکی آنهم از سر رفع تکلیف از شما سخنی نیست ،مگر آنکه خودشما کسی را تشنه کنی تا برای رفع عطش به جستجویت برخیزد.
عمر به پایان رسید وتورا نشناختیم
میترسم از اینکه بمیرم ومصداق مَن ماتَ وَ لَم یَعرف امامَ زَمانِهِ ماتَ میتَة الجاهِلیَه باشم
راهی ندارم جز آنکه دعایی راکه امام صادق(ع)به مفضل آموخت زمزمه کنم که
الهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک
الهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک
الهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی
نشد زیار سفر کرده ام مرا خبری
نیامد از سر کویش نشانی واثری
نسیم صبح،گراز کوی او کنی گذری
بگو به یار که مارا ز خاطرت نبری
یاعلی
چمران
از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند كوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری به یادگار گذاشته و همیشه در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته است .

شرح پریشانی
دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید / داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید / گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم / بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت / سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او / شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر / که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر / بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است / حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست / نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به / چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به / مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به
نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست / میتوان یافت که بر دل زمنش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست / بفروشد که به هرگوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم، بس است / راه صد بادیه ی درد بریدیم، بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیدم، بس است / اول و آخر این مرحله دیدیم، بس است
بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر
با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است این برود، چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم / سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه ی عیش مدام دگرانت بینم / ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بیباکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه ی خانه بر انداز مباش / از تو حیف است، به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره، به این فرقه هم آواز مباش / غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری است، مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند / سینه پر درد زتو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه زتو سینه فکاران هستند / غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت / وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت / با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.

چرا نظر نمي كني؟
چرا ز كوي عاشقان دگر گذر نمي كني
چه شد كه هرچه خوانمت به من نظر نمي كني
مگر مرا ز درگهت خدا نكرده رانده اي
دگر براي خدمتت مرا خبر نمي كني
نشسته ام به راه تو به شوق يك نگاه تو
ز پيش چشم خسته ام چرا گذر نمي كني
تو اي هماي رحمت، اي جهان به زير سايه ات
چرا نظر به مرغكي شكسته پر نمي كني
نگر به خيل عاشقان، به سامرا و جمكران
ز باب خانه ات چرا سري به در نمي كني
حبيب الله حسان «چايچيان»
قرآن كريم كه عصاره آفرينش را تشريح مي كند، هم آفريننده را و هم آفريده شده را؛ هم مي گويد خدائي هست، هم مي گويد اين سفره خلقت كار اوست؛ هم خدا را خوب معرفي مي كند، هم نظام ساختاري فيض او را، چندين بركت به همراه دارد.
يكي بركت معرفتي كه ما بفهميم از كجا آمديم، به كجا مي رويم، راه چيست و آفريننده ما كيست، هدف ما چيست، اينها نتيجه علمي دارد. امّا هيچ چيز را قرآن براي علم محض نازل نكرده كه ما فقط بفهميم. هيچ چيز در صدر و ساقه قرآن نيست كه ثمره علمي داشته باشد كه ما فقط بفهميم!
هر چيزي را كه ذات أقدس له در قرآن كريم مطرح كرد، براي آن است كه اگر آن موجود برتر از ماست، ما او را بشناسيم و خود را به او نزديك بكنيم. اين تقرّب به او ثمره آن معرفت است. اگر همسان با ماست، كفو ماست ، او را بشناسيم تا از او عقب نمانيم. اين عقب نماندن يك نتيجه عملي و ثمره عملي به كار است. و اگر پائين تر از ماست، او را بشناسيم و از او در راه صحيح كار بكشيم. هيچ چيزي را خداي سبحان در قرآن كريم نقل نكرده كه فقط بهره علمي داشته باشد، ثمره دانشي داشته باشد، نه روشي و منشي كه ما فقط بخواهيم بفهميم ! بلكه بفهميم تا يك نتيجه اي بگيريم. نتيجه هم از اين سه امر بيرون نيست.
عبادتي به نام شناخت
خدا از ما بزرگتر است، مخلوقاتي هم دارد كه از ما بزرگترند؛ مثل انبياء، مرسلين، ائمه(ع)، فرشتگان مقرب ] برخي از آنها[، حاملان عرش؛ جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل، عزرائيل(ع)؛ اينگونه از ملائكه را نقل مي كند. امم و ملّتها را هم نقل مي كند. آسمان و زمين را هم نقل مي كند. اينها برنامه هاي قرآني است. خدا خودش را براي ما معرفي مي كند، اوصاف خودش را، اسماي حسناي خودش را، سنّت و سيرت خودش را براي ما نقل مي كند تا بشناسيم. خود اين شناخت عبادت است. و به او از راه اين اسماي حسنا و صفات علياء متقرّب بشويم، نتيجه عملي است. به ما دستور دادند : تخلّقوا باخلاق الله (1).
وجود مبارك امام هشتم (ع) كه اين كشور به تعبير امام راحل كشور رضوي است كه فرمود : مركز اصلي اين كشور، مشهد رضوي است. صاحب اصلي اين مملكت وجود مبارك امام هشتم است و وجود مبارك ولي عصر (أرواحنا فداه) كه صاحب اصلي است، اين كشور را در ظلّ عنايت وجود مبارك امام هشتم حفظ مي كند.
وجود مبارك امام هشتم فرمود: مؤمن وقتي ايمانش كامل مي شود كه سنّت خدا را داشته باشد، سنّت پيغمبر را داشته باشد، سنّت امام را هم داشته باشد. يعني چه؟ يعني اگر خداوند اوصاف الهي را نقل كرده است، تنها براي اين نيست كه ما در دعاي جوشن كبير اينها را بخوانيم، بشناسيم و بس بلكه بخوانيم و بشناسيم و به مقدار ميسورمان متّصف به آنها بشويم.
در همان حديثي كه وجود مبارك امام هشتم فرمود: مؤمن وقتي ايمانش كامل است كه فيه سنه من ربّه و سنه من نبيّه و سنه من وليّ ه(2) يعني اين. يعني بنده خدا به خدا نزديك بشود. تقرّب بنده خدا به خدا هم اين است كه اوصاف الهي را پيدا كند. آن اوصاف الهي كه مخصوص ذات أقدس له است كه ما را به آنها فقط براي معرفت دعوت كرده اند ولي رقائق آنها را، مظاهر آنها را، مجاري آنها را، درجات نازله اينها را به ما گفتند در خودتان پيدا كنيد، اجرا كنيد. پس شناخت خدا فقط براي اين نيست كه اثر معرفتي داشته باشد؛ شناخت خدا براي آن است كه به او نزديك بشويم. راه نزديك شدن اش هم اين است كه اسماي او، اوصاف او، روش او، سنّت او، سيره او را ياد بگيريم و هر اندازه كه فهميديم، عمل بكنيم.
آن سنت رب هم «كتمان غيب» است و حضرت مشخص كرد كه عيب ديگران را، راز ديگران را و اسرار ديگران را آشكار نكنيد، فرمود: مگر خدا كه عالم غيب است، غيب خود را به همه مي گويد؟ وجود مبارك امام هشتم فرمود: سنّت الهي اين است كه او بسياري از اسرار را براي كسي نمي گويد. اين سنت را شما داشته باشيد. شما بدانيد خدا كتوم است. كتوم است يعني چي؟ يعني غيب خود را جز براي انبياء و اولياء نمي گويد.
چهار تا كلمه كه ياد گرفتيد، اين چهار تا كلمه را براي چهل نفر نگوئيد. مگر هر كسي استعداد دارد كه هر مطلبي را ياد بگيرد؟! حالا اگر مطالب عقلي را، مطالب هاي عرفاني را، مطالب سنگين را ياد گرفتيد، براي همه گفتيد، هم براي خودتان زحمت ايجاد كرديد، هم براي جامعه. فرمود: مؤمن وقتي مؤمن مي شود كه مواظب زبان خودش باشد كه اين حرف را براي چه كسي بگويد. شاگردانش چه كساني هستند، مستمعانش چه كساني هستند و...
خب، پس اگر ذات أقدس له را ما مي شناسيم، هم نتيجه « معرفتي » دارد، هم نتيجه « عملي » دارد. انبياء را مي شناسيم، اولياء را مي شناسيم، ائمه را مي شناسيم؛ اين هم براي دو اثر است.
يكي نتيجه معرفتي دارد؛ معرفت ما، عقيده ما، كمال ما نسبت به اينها بيشر مي شود. يكي هم نتيجه عملي دارد كه ما روش آنها را ادامه بدهيم؛ به مقدار فهم ما، به مقدار درك ما، به مقدار توان ما. همه كمالاتي را كه براي ائمه (ع) است كه مقدور ما نيست. ولي به ما گفتند ائمه تان را بشناسيد، انبياء را بشناسيد تا سنّت آنها را پياده كنيد.
اين هم بيان نوراني امام هشتم است كه در مؤمن بايد سنّت نبي باشد. حالا اختصاصي به نبيّ خودمان ندارد؛ همه انبياء، نبي ما هستند در حقيقت. اينكه خداوند اوصاف انبياء (ع) را در قرآن ذكر مي كند، براي آن است كه هر كدام ما به اندازه وسع ما اوصاف آنها را پيدا كنيم. درباره ائمه (ع) هم همين طور است كه حالا بحث ما در اين راستا نيست.
¤ سخنراني آيت الله جوادي آملي در جلسه درس اخلاق ؛ قم، خرداد 1381
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) بحار الأنوار . ج 58 . ص 129 (2) الكافي . ج 2 . ص 241





